شب مهتابی

Satan_black6@

الان تو قسمت نظرات یه نظر خصوصی بود که حالمو گرفت.

میخوام شفاف سازی کنم ،من قبل ازدواج و دوران دانشجویی ،چه قبل دانشجو شدن یه نفر تو زندگیم بود به اسم مهدی قاسمی ،بچه تهران تهران پارس، مدت ده سال رفیق بودیم تا پای خواستگاری و نامزدی هم رفتیم ،اما به دلایلی بهم خورد .

ضربه جدایی برای من و اون اقا شدید بود چون این جدایی به خواست ما نبود.

من به خاطر اخلاق مردونه ای که داشتم بیشتر دوستانم پسر بودن (متسفانه داخل ایران اگر دوست معمولی دختر یا پسر هم داشته باشی به چشم خراب و یا هول میبیننت) ،خانواده و فامیل و دوستان دور نزدیک هم میدونستن و میدونن،بخاطر شرایط زندگی خانوادگی باید اخلاقم مردونه بود ،به مرور و مشکلات زیاد خانوادگی و فوت پدرو خواهرام تبدیل به زنی که الان هستم شدم(ساکت و دوراز هیاهو) اما هنوزم کسی بخواد درمورد منو گذشتم چرتو پرت بگه بدون دلیل و مدرک اون دنیا روانی با خنده جوکر هنوز در من هست.پس اقای ..... اول ببین و بسنج حرفتو از جای دیگه و شخص دیگه ضربه خوردی نیا به دیگران ربط نده، اما از یه نظر خوب شد فک نمیکردم دوست مجازیم که باهاش حرف میزدم بخواد همچین چرتو پرتای تحویلم بده.

رفیق مجازی دیگه حتی به درد دردو دلم نمیخوری....

نوشته شده در جمعه ۳۱ مرداد ۱۴۰۴| ساعت 14:0| توسط دیونه خسته|

الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که

تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم.

چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد...

به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته و

تکیه داده به قلب شکستمون

یاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ،

یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون....

یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت...

ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونی

که هنوز به ذهن خستم میایی و با همون

چشمای کهربایت نگام میکنی و با غم میری...

فکر نمیکردم ده سال بدون تو بتونم...

نه زندگی نه کار نه فرد جدید ....

من دارم فقط میگذرونم ،این تقاص دلشکسته تو و دلشکسته خودمه...

کاش یه روز وقتی هنوز عمر و فرصتی داشتم

،ببینمت میدان پروین زیر درختا ،مثل قدیما نشستی و منتظر

منی که از جاده هراز برسم....

تو داغ به دل نشسته منی....

نوشته شده در شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۴| ساعت 21:28| توسط دیونه خسته|

الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که

تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم.

چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد...

به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته و

تکیه داده به قلب شکستمون

یاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ،

یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون....

یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت...

ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونی

که هنوز به ذهن خستم میایی و با همون

چشمای کهربایت نگام میکنی و با غم میری...

فکر نمیکردم ده سال بدون تو بتونم...

نه زندگی نه کار نه فرد جدید ....

من دارم فقط میگذرونم ،این تقاص دلشکسته تو و دلشکسته خودمه...

کاش یه روز وقتی هنوز عمر و فرصتی داشتم

،ببینمت میدان پروین زیر درختا ،مثل قدیما نشستی و منتظر

منی که از جاده هراز برسم....

تو داغ به دل نشسته منی....

نوشته شده در شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۴| ساعت 21:28| توسط دیونه خسته|

در دل شب، گریه می‌کرد، شیطانی با چشمِ خون،


دلش اسیر نوری شد، که از چشمانِ انسان برون.


نفسش آتش، ولی دلش چون برگِ نازک، لرزان،


عاشق شد بر آن کسی، که خدایان از او پنهان.

گفت: «من نفرینِ ابد، تویی بخششِ زمین،


من زاده‌ی تاریکی‌ام، تویی چون صبحِ یقین.»


انسان خندید و گفت: «عشق تو، جنونی سرد،


تو را نه دل، نه جان، فقط تباهی در بَر دارد.»

ولی شب‌ها، آن نگاه، میان سایه‌ها پنهان،


شیطان می‌نوشت شعر، با ناخن روی دیوارِ جان.


دلش به هر لبخندِ او، آتشِ تازه می‌زد،


و انسان؟ فقط سکوت... و دلی که کمتر می‌لرزید.

آخرِ قصه؟ نه بوسه، نه وصال، نه دعا،


شیطان شد خاکستر، انسان شد تنها.


و عشق؟ تنها جایی، میان گناه و آرزو،


جایی که حتی خدا، رو برمی‌گرداند از او.

نوشته شده در دوشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۴| ساعت 4:25| توسط دیونه خسته|

یه حس عجیب  درون قلبم  بیداد میکند


تپش قلب بی گناهت وجودم را در بر گرفته


تو ثمره عشقی هوس آلودی؟؟؟


نه تو عشقی مانند کسی که راحت فراموش کرد


نوشته شده در دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹| ساعت 17:34| توسط دیونه خسته|

سکوتم نشانه تنهای نیست

شاید نشانه بی نشان بودن من است

کاش روزی فریاد شود سکوت.....

نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹| ساعت 12:36| توسط دیونه خسته|

rade paye khise baran

می شنوی باران را ؟!

        هنوز می بارد و.... می بارم !

        هنوز نگاهم به آسمان است

        هنوز دلم در آرزوهایم جاریست

        می شنوی؟!......

نوشته شده در شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹| ساعت 10:50| توسط دیونه خسته|

می نگرم خود را

در تبار تنهایی

در عزلت شبانه های بی کسی

و در اردوگاه اندوه بی پایان

من گرفتار مخمصه زندگی و تقدیرم 

و جز درد هیچ همسفری نامم را فریاد نمیزند 

کوه اندوه قلب نارنجی احساسم را می فشارد 

و طناب ناامیدی گلوی کوشش بغض آلودم را 

در پرتگاه پرواز بی شاعبه بالهایم خیس است 

و در قعر چاه ملالت زندگی دستهایم بسته 

چگونه شنا کند قوی پریشان افکارم در اقیانوس بی کسی

و چگونه پرنده ی اندامم از قفس پولادین رها شود

درحالی که جز مصائب دوران هیچ چیز در مخیله ام نیست

از آغاز شکوفایی بذر تقدیرم

تا اکنون که تجارب تلخ بودن مرا افسرده

و لذات زندگی در پساب کوشش برای زنده بودن مدفون است

آه که فردا هیچ در آرزویم نیست

و امروز را برای سپری شدن نگران بودنم

کجاست دستی که اندوه قلب شکسته ام را بشوید

و زنگار مبهم تقدیر را از آینه سار دل برکند

و کبوتر خسته بال آرزوهایم را نفسی مسیحایی بخشد 

آه کجاست و آه او کجاست تا مرا با تمام بینش درک کند

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸۹| ساعت 12:2| توسط دیونه خسته|

من به مردي وفا نمودم و او

 پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه ميگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد

اگر از شهد آتشين لب من

 جرعه اي نوش كرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي

دارم

بازهم ميتوان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

ميدهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در

كامش

دارم آن سينه را كه او ميگفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده داد ميخواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و

شاد ميخواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

 پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹| ساعت 9:53| توسط دیونه خسته|

یار بود و عشق بود و دست من

 آسمان و ماه و چشم مست من

 زندگی مثل گل قالی نبود

 عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 عشق یک چشم پر از آیینه بود

قلب‌ها خالی از هر کینه بود

عشق مثل عمق اقیانوس بود

 بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟

از چه ما با قلب صادق بد شدیم ؟

 امتحان عشق بود و رد شدیم

راستی آن روز رؤیایی چه شد ؟

آن همه عشق اهورایی چه شد ؟

چشمهایی که به قلبم دوخت کو ؟

هستیم را پای تا سر سوخت کو ؟

 عشق اگر جویم عذابم می‌دهند

کودکم خوانند و خوابم می‌دهند

 خانه‌ها خالی شده از یاسمن

یاران می خندد به قلب پاک من

گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

شمع عاشق نیست پروانه نیست

یک دروغ کهنه کمرنگ بود

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

من ولی گویم که عشق افسانه نیست

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

مردمند آنان که خود افسانه ‌اند

دلخوش جام می و پیمانه ‌اند

مردمان را طاقت دیروز نیست

تاب اشک و ناله ی جانسوز نیست

 مردمان با عشق و مستی بد شدند

عشق را دیدند و غافل رد شدند

رد شدند و سوی دولت آمدند

 عشق را کشتند و راحت آمدند

راستی آن روز زیبا بود عشق

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹| ساعت 18:19| توسط دیونه خسته|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت