شب مهتابی

Satan_black6@

یار بود و عشق بود و دست من

 آسمان و ماه و چشم مست من

 زندگی مثل گل قالی نبود

 عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 عشق یک چشم پر از آیینه بود

قلب‌ها خالی از هر کینه بود

عشق مثل عمق اقیانوس بود

 بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟

از چه ما با قلب صادق بد شدیم ؟

 امتحان عشق بود و رد شدیم

راستی آن روز رؤیایی چه شد ؟

آن همه عشق اهورایی چه شد ؟

چشمهایی که به قلبم دوخت کو ؟

هستیم را پای تا سر سوخت کو ؟

 عشق اگر جویم عذابم می‌دهند

کودکم خوانند و خوابم می‌دهند

 خانه‌ها خالی شده از یاسمن

یاران می خندد به قلب پاک من

گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

شمع عاشق نیست پروانه نیست

یک دروغ کهنه کمرنگ بود

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

من ولی گویم که عشق افسانه نیست

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

مردمند آنان که خود افسانه ‌اند

دلخوش جام می و پیمانه ‌اند

مردمان را طاقت دیروز نیست

تاب اشک و ناله ی جانسوز نیست

 مردمان با عشق و مستی بد شدند

عشق را دیدند و غافل رد شدند

رد شدند و سوی دولت آمدند

 عشق را کشتند و راحت آمدند

راستی آن روز زیبا بود عشق

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹| ساعت 18:19| توسط دیونه خسته|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت