شب مهتابی

Satan_black6@

من به مردي وفا نمودم و او

 پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه ميگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد

اگر از شهد آتشين لب من

 جرعه اي نوش كرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي

دارم

بازهم ميتوان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

ميدهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در

كامش

دارم آن سينه را كه او ميگفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده داد ميخواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و

شاد ميخواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

 پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹| ساعت 9:53| توسط دیونه خسته|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت