در دل شب، گریه میکرد، شیطانی با چشمِ خون،
دلش اسیر نوری شد، که از چشمانِ انسان برون.
نفسش آتش، ولی دلش چون برگِ نازک، لرزان،
عاشق شد بر آن کسی، که خدایان از او پنهان.
گفت: «من نفرینِ ابد، تویی بخششِ زمین،
من زادهی تاریکیام، تویی چون صبحِ یقین.»
انسان خندید و گفت: «عشق تو، جنونی سرد،
تو را نه دل، نه جان، فقط تباهی در بَر دارد.»
ولی شبها، آن نگاه، میان سایهها پنهان،
شیطان مینوشت شعر، با ناخن روی دیوارِ جان.
دلش به هر لبخندِ او، آتشِ تازه میزد،
و انسان؟ فقط سکوت... و دلی که کمتر میلرزید.
آخرِ قصه؟ نه بوسه، نه وصال، نه دعا،
شیطان شد خاکستر، انسان شد تنها.
و عشق؟ تنها جایی، میان گناه و آرزو،
جایی که حتی خدا، رو برمیگرداند از او.