|
سلام دوستای مهربون و با وفا ببخشید که آپ این بار دیر شد راستش من با تمام موظبای که کردم از خودم تا مرض نشم ولی مریض شدم (آمفلانزای خکی)الانم که دارم براتون می نویسم به شدت تب دارم ایشالا با دعای شما زود تر خوب میشم و میام باز مینویسم دوستار شما دنیا
چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم مگر دوست داشتن جرم است ؟ من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم ولی او را چرا... من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ... من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم *** آمین***
پیاده رو ها را احیانا برای دروغ های تو ساخته بودند... که با چشمهایت درست رفتارنکردی وتوی هر لیوان بلور قدم زدی تصویر من ته بود... وحالا هرروزباید یادت بیاورم دهانت را دریادم فرو کنی که پیاده روها جای مناسبی برای شروع نیستند آب های زیادی هم پاک روی دستهای لیوان پیاده روها همیشه برای رفتن نبودند... یا شاید جای من و چشمهایم اشتباه خلق شده است؟!! وپل را نمی دانم شاید برای چه ساخته اند.؟ که من اجبار می کشم دستهای این خیابان را تا دستهایم که پشت این پل ماندند و تو توی نقشۀ پیاده روها دست داشتی...
سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم ! غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی... آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده ! دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار اگر می خواهی ره سپار شوی... اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد ! آنگاه دل به جاده ها بسپار.... چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای ! برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد، چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ، پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم. شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را.... مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است... تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی..... اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو... تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم و آن را به مانند تو بپرستم.... فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ، ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم..... فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ، رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد و دیگر برای همیشه مدفون شود. می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ، بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم.... تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ، حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ، ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد ! تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و تاری از خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش ! دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم و با گرمایش سر مست شوم. فقط می ماند یک چیز... اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ، مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!
تو خاموشی ومن برایت می نویسم از سالهایی که خواب بودی از روزهایی که نگاه کردی و ندیدی می نویسم از زمستانی که می گویند بهار شد از ترانه ای که به تکرار باز دوباره خوانده شد و تو خاموشی وقتی برایت از ورق های سوخته می نویسم از ورق هایی که نانوشته ماندند و از قلم هایی که تمام شدند از تکرار سکوت وقتی برایت می نویسم از بن بست حادثه ی عشق از لحظه ی تاریک باور تو باز خاموشی و من برایت قصه ی مرگ گلدان را می نویسم قصه ی تنهایی گل می نویسم دلتنگی یمان را از هر انچه که ساختند و تو باز خاموشی ان وقت قسمت می کنم واژه هارا هر دو قسمت سهم من می شود و من جایی میان سایه روشن نگاهت گم میشوم و تو باز همچنان خاموش می مانی
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریای بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل پا نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهرمن دود می خیزد هنوز از خلوتم
گم شده ام دیر زمانی سگ های وحشی چه رام می شوند در کنار من من انسانم؟ پایم به زمین نمی رسد دستانم به آسمان نمی رسد کجاست یاری کننده ای تا ..... مرگ را برایم به ارمغان بیاورد کجاست یاری کننده ای تا......
می نویسم از سالهای دور می نویسم از یک عشق پوچ می نویسم از یک بغض فرو خورده رفتی من اما ماندم به انتظار انتظار بی باز گشت تو چشمانم مدتهاست به سراب هم دل خوشند اما سراب تو در میان اشک آسمان از بین می رود و باز من می مانم با یک بغض با یک چشمان خسته با یک فریاد بی صدا در زیر رگبار باران
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهاییم رویید, جدا کردم. وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی.. ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت....؟ ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ... حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم. نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی , نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟ وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت , وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت, تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.. وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد , که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد
از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن
با آنکه میدانم هرگز یادمن را با عبور خود نخواهی کرد, هنوز آشفته چشمان زیبای توام... برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد, وبعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید, کسی از پشت قاب پنجرا آرام وزیبا گفت: توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم. ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من واوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟ شاید به رسم عادت وپروانگی مان بازبرای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....
نشستم در فراقت گریه کردم تمام شب به یادت گریه کردم میان کوچه های سرد و خلوت به یادت تا بی نهایت گریه کردم تمام روز فکر تو بودم چو دیدم رد پایت گریه کردم درآن خاموشی سرد و مه آلود به آهنگ صدایت گریه کردم تو ای ابر بهاری شاهدی که چگونه به پایت گریه گردم مبار ای آسمان امروز دیگر که من دیشب به جایت گریه کردم
پرندگان را چه باک که آسمان تبعید شده آسمان را چه باک که چند پرنده تبعید شده انگار تو را به آسمانها بردند انگار تمام آسمان را بردند جدایی چه توجیه پذیر می شود گاهی...
دنیا نمی گذرد این ماییم که رهگذریم!!! پس در هر طلوع و غروب ؛ زندگی را احساس کن شاید فردایی نباشد...
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام! پسري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند وجودم به لرزه افتاد او که بود؟؟ آيا او هماني بود که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟ خاطرات در برابرم صف کشيدند موهاي خاک خورده ام را ميان دستان استخواني ام فشردم حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد ميان دلهره و ترديد پسر سياه پوش رفت ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
چکه چکه جنون می تراوم از لنترانی ...
می دونم از من دلگیری می دونم قلب بزرگت از این بدی من لبریز از کینه شده ناگفته ها را نمی توان گفت نمی توان نوشت خط قرمز نشانه حدود نبود خط قرمز نشانه جدائی نبود خط قرمز نشانه خدافظی نبود رفتی بدان آنکه بدانی رفتی بدان آنکه بشنوی باشد برو اشکهایم را بغضم را عشق نهفه قلبم را زندانی می کنم من هم می روم در امتداد یک خط قرمز
من و نیاز تو و یک هوای بارانی
ز هجرت از غم و از زانوان و پیشانی هزار خاطره از بودن تو در یادم شراره می فکند بر تب پریشانی در این فضای پر از غم دلم به این خوش بود فقط برای دل من به جا تو می مانی اگرچه فاصله را چاره ای ـ گریزی نیست ولی چگونه روم بی تو راه طولانی تمام زمزمه های امید دل گشتند پس از تو در قفس باور تو زندانی چراغ کوچکی از چلچراغ چشمانت شب سیاه دلم را مهی ست نورانی ندارد این غزل عاشقانه گر نامی غریق نام تو شد همچنان که می دانی
خلوتگاه شبهای بی کسی ام تبدیل شده به گور آرزوهایم آنجه که هر روز صبح گلهای ارغوانی را به نمایش در می آوردم حالا تبدیل شده به دشتی پر از لاله های سوخته منی که دل تنهایم را به وجود تو عادت داده بودم حالا در کوچه های غربت به دنبال دلم می گردم دلی که سالها پیش آن را به عنوان هدیه به قلب تو دادم اما تو آنرا پس فرستادی و . . دلم شکست دل مغرور من زیر واژه های بی رحم تو خرد شد و شکست او سالهاست که به من هم سر نزده ... نمی دانم کجا دنبالش بگردم... ولی این را خوب می دانم که جایی در این دنیای بی وفا پیدا کرده و بر سر گور آرزوهای بر باد رفته اش ضجه می زند دل من ساده بود و ساده عاشق شد ساده هم سوخت و خاکستر شد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
مگه قرار نبود که من چشماتو از یاد ببرم بهم بگو چرا هنوز از همیشه عاشق ترم؟ مگه قرار نبود برام، مثل غریبه ها بشی مگه نخواستم که بری از دل من جدا بشی؟ مگه قرار نبود دیگه، فکرم درگیر نکنی؟ دیگه به چشمهای سیات ، چشمامو زنجیر نکنی؟ مگه قرار نبود که این فاصله طولانی بشه؟ دریای عشق من وتو یک شبه طوفانی بشه؟ پس چرا اشتیاق من از هر زمانی بیشتر؟ چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمی بره؟
مثل ِ حرفي كه نك ِ زبانت مي چرخد و آب ِدهان قورت مي دهي ونمي تواني بگويي ، مثل ِ خيرگي ِ چشمي كه در تاريكي برق مي زند ،مثل ِ دستمالي كه به سرت ميبندي تا اندكي از درد ِ سرت كم كند ، مثل ِ وقتي كه خودت را به نفهمي مي زني يا اينكه درك مي كني كه نفهمي ، بايد بنشيني سه كنج ِ اتاق و زمان ِ متوقف شده را به جريان در بياوري ، بايد بچرخي و آب ِ دهان قورت دهي و سعي كني حرف نزني ، سعي كني فراموش كني ، همه چيز را فراموش كني و هميشه به ياد بياوري كه همه چيز را فراموش كرده اي ، كوچكترين نشانه دوباره تو را به زمان ِ واقعي باز مي گرداند و باز سرت را محكم مي بندي باز خيره مي شوي به آن چشم ها كه به تو زل زده اند و باورت ندارند . محكم مي نشيني ـ دوباره آن چشم ها را احضار مي كني ـ آن حالت را احضار مي كني ـ آن عضلات را احضار مي كني ـ سعي مي كني همه ي جزئيات را به خاطر بياوري ـ سعي مي كني شبيه به آن چشم ها شوي ـ حالا نگاه مي كني سعي مي كني خودت را باور كني ـ باور كني كه آن روبه رو نشسته اي ـ سرت را محكم بسته اي و خودت را به نفهمي مي زني ـ به سختي آب ِ دهان قورت مي دهي و نمي تواني صحبت كني ـ اگر با اين روش به ديدن ادامه دهي همه چيز رو به راه مي شود ـ ديگر نگران نيستي . دلت مي خواهد روي تپه اي باشي و گيج ِ بيراهه هايي كه در ذهن ساخته اي تلو تلو بخوري ، مي خواهي درختاني انبوه بسازي و گم شوي و تني تازه تصور كني و به خيرگي ِ چشم هايي تازه ببازي ، مي خواهي خودت را به نفهمي بزني يا درك كني كه نفهمي ، چشم ِ سوم را به عاريه گرفته بودي ـ چشم هايي با رنگ ِ ميشي ـ مي خواهي به چشم هاي خودت برگردي ـ روباه ِ درون ِ چشم هاي تو برق مي زند ـ حرف هاي زيادي نك ِ زبان داري .
حالا آماده ام با آغوشی باز با دلی خون با چشمانی که به خون نشسته حالا آماده ام می خواهم در آغوشم بگیری می خواهم لبانم را قفل کنی با بوسه ای حالا آماده ام برای مردن برای لمس خاک نم دار از بارون تابستان حالا آماده ام
صبح است و باد کمی در نگرانی جدایی شب و روز می رقصد ، دل از شب بگیرد یا نه ؟ چه کسی گفته روز و شب با هم بدند؟ چه حکایت عاشقانه ای !!! روز و شب که بودشان از آفتاب است تنها دمدمه های صبح کمی یکی می شوند آن وقت که نه روز است نه شب . عشق است ... گفتم که باد می وزد ، نمازم را خوانده ام ،کنار سجاده دراز می کشم . نسیم دست از شب و روز می کشد و می آید کمی با سپیدیِ نمازم حرف می زند می خندم و حظّ می کنم چه لحظه ی دل انگیزی آفتاب بزند یا نزند من خواب باشم یا نباشم نمی دانم؟! این خلسه را دوست دارم .... یادم می رود باید آدمهای گیر کرده در صف بانک را امروز تماشا کنم یادم می رود کارهای نیمه کاره روی میز منتظر است یادم می رود که چهار چوب را در نوشتن باید رعایت کنم یادم می رود فعل های ماضی و مضارع در دو زمان اند و من نمی توانم بندهای یک پاراگراف را بینشان تقسیم کنم یادم می رود خیلی چیزها را ... هنوز نسیم ، گلهای ریز پرده را می رقصاند و من سرشار از انگیزه های خوب برای یافتن باید های بیشتر که فردا صبح همه اشان را به باد بدهم!!!!
آدم از دست خودش سیر شد می میرد مثل پروانه کمی پیر شد می میرد گریه گاهی ملکوتی است غزل آلوده بغض آلود و نفس گیر شد می میرد
دلتنگم...
حالا ببین چیه نگاه دارهههههههههههههههههههههههه بززززززززززززززززززززززززززززززززز منو داری روانی میکنهههههههههههههه
مَ ُ ر د كجا به ابرويت كمان شده ام كي چگونه چرا مگر ببينَدم روز ِ آمده را در پوست نمي گنجم از درزهايي در رفته ام تنگ با يك بغل سرما وا شده افتاده نشانده برشانه ام عصب مي كشد هَمه هَمه ي هُمايي در برم گم راه مي كني هر كه هر كه را راه آه جانوري دور ِ چشم ها دودو مي زند و مي پلكد جان مي گيرد چرا بهانه مي كني و نقب مي زني به نقابي از روزن هاي خيس مي خواهم خواهش ِ ملتمس ِ يك ورق شوم و زرورق شوم در هواي سينه مي خواستي سنگ شوم و سياه در شك ِ ميان ِ پرتاب و طواف مي خواهم بياندازدم به حاشيه و دور دور ِ من بلاي فاحش هوا شود مي خواستي گُر بگيرم و بگردم دور ِ چشم ها و نقاب و سنگ سوگواري در ساعت رقص دور ِ چشم هاي تو كوچه شد تنگ نشسته اي و دگمه دگمه مشت ات باز كن پنجره را حوالي ِ نرماي لاله ات جنجال شد مرا به جنگ ببر مرا به بند بكش مرا به دار ِ سرم همسرم رنگ ِ خون ِ دل رنگ ِ لب رنگ ِ هيز ِ پنجره ي باز بسته قبل از در قبل از از قبل از هر حرفي پوسته هايت را بشكاف زن سو سوزن مرگ امشب را در شماتت ِ چشم هاي تو مي خوابم اورادي براي تخت به استقبال وطن برويد نشانه ها سرگشته اند با شيون برويد خيس از تب و تاب قطره قطره بغلتيد شهود را تبخير كنيد با انهناي بدن برويد درز ِ همين اوراد تَرَك بخوريد برجستگي ها را بپوشانيد با چنگ زدن برويد شانه هايتان را بالا بياندازيد دست هايتان را احضار كنيد با صداي گلنگدن برويد كشاله ها را باز كنيد سنگ نبشته ها را آتش بزنيد به بازخواني ِ لوحه هاي تن برويد كمي آه كش برويد و با ناله سودا كنيد در نيست ، ارواح غايبند ، راه ها به عقب مي روند به چاه ِ تفسيرهاي روشن برويد آژيرهاي كوتاه واژه اي ادا نشده ام كه نك ِ زبانت گير كرده بودم شوقي فروخورده با رد ِ ممتد ِ نبض روي لب هاي تو زنده مي شوم و چنگ مي زنم به ريسماني كه عاشق بالا مي برد نام ام را مزه مزه كن !
سلام دوستان گلم چند وقته خیلی بی حوصله شدم.انگار وجود ندارم .باز زندگی تکراری شده واسم احساس خفگی میکنم.تشنه بارون که به صورتم سیلی بزنه.روزها به انتظار شب و شب به انتظار روز.الان ۷۲ساعته نخوابیدم .تنهای بی همدمی بد اذیتم می کنه دیگه از کشیدن تابلو خسته شدم دیگه بوی رنگ منو به دنیای رنگا نمی بره .کاش قلبم نشکسته بود .از عاشقی نیست که اینطوری شدم.مشکل از منه. من خیلی وقته خودمو گم کردم خیلی وقته...... کاش یکی پیدام می کرد کاش
فقط کاش چمدان رفتن نبود ... از دوست خوبم مسعود ممنون بابت شعراش
واژه ای ادا نشده ام که نُک زبانت گیر کرده بودم ... با تمام وجود ازت ممنونم که این کارو نکردی
می نویسم... می نویسم... از تو برای تو و به خاطر تو با اینکه می دانم
رفتنت را برگشتی نیست... اما باز منتظرم و با این انتظار به خود امیدواری می دهم... از تو هیچ انتظاری ندارم شاید هر کس جای تو بود بدتر از این با من می کرد...؟ شاید عاشق همین بزرگواریت شدم که نمی توانم فراموشت کنم و حالا هیچ انتظاری از تو ندارم فقط می خواهم بدانی که فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است...!
این شب ها
در اين دنيا تك و تنها شدم من گياهي در دل صحرا شدم من چو مجنوني كه از مردم گريزد شتابان در پي ليلا شدم من
((چه بي اثر مي خندم، چه بي ثمر مي گريم به ناكامي چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شيدا شدم من))
من آن دير آشنا را مي شناسم من آن شيرين ادا را مي شناسم محبت بين ما كار خدا بود از اينجا من خدا را مي شناسم
خوش آن روزي كه اين دنيا سرآيد قيامت با قيام محشر آيد بگيرم دامن عدل الهي بپرسم كام عاشق كي برآيد؟
((چه بي اثر مي خندم، چه بي ثمر مي گريم به ناكامي چرا رسوا شدم من چرا عاشق چرا شيدا شدم من))
نفرین به ...
باز دلم گرفت باز دلم بهونه چشمای نازتو گرفت دلم میگه خسته شده دلم میگه تنها شده دلم میگه اسیر شده آخ که چقدر تنهام کجای کجای بیوفای با وفا کجا داری میری یه نگاه به پشت سرت بنداز یادته زیر بارون آخرین روز هم من گریم گرفت هم آسمون یادته خندیدی گفتی نترس زود از یادم میری اما... نرفتی به خدا نرفتی جات تو قلبم تو ذهنم همیشه خالیه
مترسک ناز می کند
خسته ام خیلی گم شده ام دیر زمانی سگ های وحشی چه رام می شوند در کنار من من انسانم؟ پایم به زمین نمی رسد دستانم به آسمان نمی رسد کجاست یاری کننده ای تا ..... مرگ را برایم به ارمغان بیاورد کجاست یاری کننده ای تا......
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقترو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگيرو روي قلبت هديه داد، زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.
می سوزم از گرمایه لبت تنم آتش گرفت در آغوش هوس بازت رهایم کن زود است برای رفتن رهایم کن بگذار بوسه زندگی را بچشم رهایم کن ..... ای مرگ هوس باز
سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیزم .برام مشکلی پیش اومده که خواستار کمک از شمام. دوستانی که منو می شناسن می دونن که قبلا دانشگاه می رفتم (دانشگاه آزاد ایت الله آملی) اما به دلایلی ۱ترم نرفتم که به خودی خود مرخصی رد شد .تا چند روز دیگم دانشگاه شروع میشه اما من توانی نمی بینم که دوباره وارد اون دانشگاه بشم و خاطرات دوباره زنده بشه مخصوصا که عامل اون خاطرات بد هنوز تو همون داشگاه هست(یه دختر اهل سمنان همکلاسی بودیم بگذریم که الان چند روزه خواب خوراک ندارم به پیشنهاد یکی از دوستان می خوام انتقالی بگیرم برایه یه دانشگاه دیگه دانشگاهی که در نظر دارم دانشگاه آزاد ساوه هست اما اطلاعات چندانی ندارم .می خوام از دوستانی که در اون دانشگاه هستن به من کمک کنن و بگن آیا رشته تحصیلی من (گرافیک کامپیوتر)وجود داره اگر نه که هیچ اگر داره به من بگن تا من بیشتر در جریان اومور قرار بگیرم. دوستار شما تنهاترین دیونه دنیا |
About
Archives10/30/2009 - 11/5/200910/23/2009 - 10/29/2009 10/14/2009 - 10/22/2009 9/27/2009 - 10/13/2009 9/30/2009 - 10/6/2009 9/23/2009 - 9/29/2009 9/13/2009 - 9/22/2009 8/30/2009 - 9/5/2009 8/13/2009 - 8/22/2009 7/27/2009 - 8/12/2009 7/30/2009 - 8/5/2009 6/26/2009 - 7/12/2009 6/29/2009 - 7/5/2009 6/22/2009 - 6/28/2009 6/12/2009 - 6/21/2009 5/29/2009 - 6/4/2009 12/25/2008 - 1/10/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 11/25/2008 - 12/11/2008 11/21/2008 - 11/27/2008 11/12/2008 - 11/20/2008 10/26/2008 - 11/11/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 10/13/2008 - 10/21/2008 9/26/2008 - 10/12/2008 9/29/2008 - 10/5/2008 9/22/2008 - 9/28/2008 9/12/2008 - 9/21/2008 Links
####مسعود#### |