تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

پیاده رو ها را

احیانا برای دروغ های تو ساخته بودند...

 

که با چشمهایت درست رفتارنکردی

وتوی هر لیوان بلور قدم زدی

تصویر من ته بود...

 

وحالا هرروزباید یادت بیاورم

دهانت  را دریادم فرو کنی

که

پیاده روها جای مناسبی برای  شروع

 نیستند

آب های زیادی هم پاک

روی دستهای لیوان

پیاده روها همیشه برای رفتن نبودند...

یا شاید

جای من و چشمهایم اشتباه خلق شده است؟!!

وپل را

 نمی دانم

شاید

 برای چه

 ساخته اند.؟

 

که من اجبار می کشم

دستهای این خیابان را تا

دستهایم

 که پشت این پل ماندند و

تو

توی نقشۀ  پیاده روها دست داشتی...

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم !

غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی...

آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده !

دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار

 اگر می خواهی ره سپار شوی...

اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد !

آنگاه دل به جاده ها بسپار....

چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای !

برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد،

 چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ،

پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم.

شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را....

مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است...

تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی.....

اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو...

تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم

و آن را به مانند تو بپرستم....

فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ،

 ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم.....

فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ،

رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد

 و دیگر برای همیشه مدفون شود.

می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ،

 بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو  و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم....

تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ،

 حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ،

 ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد !

تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و

 تاری از  خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم

 برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش !

دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم

 و با گرمایش سر مست شوم.

فقط می ماند یک چیز...

اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ،

مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |