تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

می دونم از من دلگیری

می دونم قلب بزرگت از این بدی من لبریز از کینه شده

ناگفته ها را نمی توان گفت نمی توان نوشت

خط قرمز نشانه حدود نبود

خط قرمز نشانه  جدائی نبود

خط قرمز نشانه خدافظی نبود

رفتی بدان آنکه بدانی

رفتی بدان آنکه بشنوی

باشد برو 

اشکهایم را

بغضم را

عشق نهفه قلبم را 

زندانی می کنم

من هم می روم  در امتداد یک خط قرمز

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

من و نیاز تو و یک هوای بارانی

ز هجرت از غم و از زانوان و پیشانی

هزار خاطره از بودن تو در یادم

شراره می فکند بر تب پریشانی

در این فضای پر از غم دلم به این خوش بود

فقط برای دل من به جا تو می مانی

اگرچه فاصله را چاره ای ـ گریزی نیست

ولی چگونه روم بی تو راه طولانی

تمام زمزمه های امید دل گشتند

پس از تو در قفس باور تو زندانی

چراغ کوچکی از چلچراغ چشمانت

شب سیاه دلم را مهی ست نورانی

ندارد این غزل عاشقانه گر نامی

غریق نام تو شد همچنان که می دانی

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |