تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

 

مثل ِ حرفي كه نك ِ زبانت مي چرخد و آب ِدهان قورت مي دهي ونمي تواني

بگويي‌ ، مثل ِ خيرگي ِ چشمي كه در تاريكي برق مي زند ،مثل‌‌ ِ دستمالي كه به

سرت ميبندي تا اندكي از درد ِ سرت كم كند ، مثل ِ وقتي كه خودت را به نفهمي مي

زني يا اينكه درك مي كني كه نفهمي ، بايد بنشيني سه كنج ِ اتاق و زمان ِ متوقف

شده را به جريان در بياوري ، بايد بچرخي و آب ِ دهان قورت دهي و سعي كني

حرف نزني ، سعي كني فراموش كني ، همه چيز را فراموش كني و هميشه به ياد

بياوري كه همه چيز را فراموش كرده اي ، كوچكترين نشانه دوباره تو را به زمان ِ

واقعي باز مي گرداند و باز سرت را محكم مي بندي باز خيره مي شوي به آن چشم

ها كه به تو زل زده اند و باورت ندارند .

محكم مي نشيني ـ دوباره آن چشم ها را احضار مي كني ـ آن حالت را احضار

 مي كني ـ آن عضلات را احضار مي كني ـ سعي مي كني همه ي جزئيات را به

خاطر بياوري ـ سعي مي كني شبيه به آن چشم ها شوي ـ حالا نگاه مي كني  سعي

مي كني خودت را باور كني ـ باور كني كه آن روبه رو نشسته اي ـ سرت را محكم

بسته اي و خودت را به نفهمي مي زني ـ به سختي آب ِ دهان قورت مي دهي و نمي

تواني صحبت كني ـ اگر با اين روش به ديدن ادامه دهي همه چيز رو به راه مي

شود ـ ديگر نگران نيستي .

 دلت مي خواهد روي تپه اي باشي و گيج ِ بيراهه هايي كه در ذهن ساخته اي

 تلو تلو بخوري ، مي خواهي درختاني انبوه بسازي و گم شوي و تني تازه تصور

كني و به خيرگي ِ چشم هايي تازه ببازي ، مي خواهي خودت را به نفهمي بزني يا

درك كني كه نفهمي ، چشم ِ سوم را به عاريه گرفته بودي ـ چشم هايي با رنگ ِ

ميشي ـ مي خواهي به چشم هاي خودت برگردي ـ روباه ِ درون ِ چشم هاي تو برق

مي زند ـ حرف هاي زيادي نك ِ زبان داري .

 

                                                                        

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |