تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

 

 

صبح است و باد کمی در نگرانی جدایی شب و روز می رقصد ،  دل از شب بگیرد  یا نه ؟

 چه کسی گفته روز و شب با هم بدند؟

 چه حکایت عاشقانه ای !!!

 روز و شب که بودشان از آفتاب است  تنها دمدمه های صبح کمی یکی می شوند

 آن وقت که نه روز است نه شب . عشق است ...

 گفتم که باد می وزد ،

نمازم را خوانده ام  ،کنار سجاده دراز می کشم .

 نسیم دست از شب و روز می کشد و می آید کمی با سپیدیِ نمازم حرف می زند

می خندم و حظّ می کنم    چه لحظه ی دل انگیزی

 آفتاب بزند یا نزند

 من خواب باشم یا نباشم       نمی دانم؟!

 این خلسه را دوست دارم ....

 یادم می رود باید آدمهای گیر کرده در صف بانک را  امروز تماشا کنم

 یادم می رود کارهای نیمه کاره روی میز منتظر است

 یادم می رود که چهار چوب را در نوشتن باید رعایت کنم

 یادم می رود فعل های ماضی و مضارع در دو زمان اند و من نمی توانم

بندهای یک پاراگراف را بینشان تقسیم کنم

یادم می رود خیلی چیزها را ...

 هنوز نسیم ، گلهای ریز پرده را می رقصاند  و من سرشار از انگیزه های خوب

 برای یافتن باید های بیشتر که فردا صبح همه اشان را به باد بدهم!!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

آدم از دست خودش سیر شد می میرد

مثل پروانه کمی پیر شد می میرد

گریه گاهی ملکوتی است غزل آلوده

بغض آلود  و  نفس گیر شد می میرد

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |