تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

نگاهش سرد

تنش سرد

اما من...

زانو زدم سرشو به سینه فشردم

صداش کردم موهاشو از پیشانی زدم کنار

آروم نگاه میکرد ...نگاش سرد بود

دستمو به رویه سینش گذاشتم 

ایستاده .آروم بارون میاد

من...

تموم شد تو آغوشم مردم

یادم نمیاد چه طور مردم فقط صدایه تو گوشمه

برو از زندگیم برو  ....

من رفتم  

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

قدمهای کوتاه

با نگاه آشفته

مثل پاییز

روی مشقهایم

می ترسم از فردا

از اشکهایت

که برایم

خواهی ریخت

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

حرفی برایه گفتن ندارم

تو چی چرا ساکتی

یادم نبود تو نیستی

نیستی؟

پس چرا گرمایه دستتو احساس میکنم رو صورتم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

خسته از خستگی ها...

خسته از سکوت آینه ها....

خسته از طعم تلخ دوری.....

خسته از............................

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

 

نام:

 

نام خوانوادگی :

 

نام پدر:

 

نام مادر:

 

بعضی از ما آدما وقتی خسته میشیم  اسم خودمون هم یادمون  میره مثل امشب من .

 

امشب نشسته بودم رویه مبل تو فکر بودم  که دیدم مادرم جلوم نشسته  تو چشاش

 

میتونستم  عشق  به خانواده و نفرت از روزگار و... ببینم . نگاهش کردم گفتم :مامان تاحالا

 

شده بغضی تو گلوت

 

باشه اما به خاطر ما خندیدی  ؟؟  نگام کرد از اون نگاههای که هر مادری که عاشق

 

بچه اش باشه   به اون میندازه بلند شد اومد کنارم همینطور که موهامو نوازش میکرد

 

گفت : همیشه...  نه به خاطر خودم یا پدرت  به خاطر تو  چون مظلومی پاکی چون میدونم با این

 

سن کم معنی عشق و شکستن رو میدونی . خودت کار میکنی نمیذاری کسیم کمکت کنه.

 

میدونم خسته ای اما تحمل کن...

 

و من مثل همیشه ساکت شدم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که لباس بپوشم  سوئیچ ماشینو

 

بگیرمو برم کنار دریا تا این بغض لعنتیو آروم کنم

 

نمیدونم چرا مدتی خیلی احساس تنهای و خستگی  و.... میکنم  طوری که  ناگهان همه چیزو یادم

 

میره  کار کردن تو مغازه هم دردیو دوا نمیکنه  فقط خسته تر میشم  .............

 

دیگه نمیدونم چی بگم  فقط این که  به اندازه تمام دنیا  خستم

 

 

خسته ترین آدم دنیا  (دنیا)

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |