تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

خودم از خودم گله مند است  

گناهم از عشق بود

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت

دوریت آمد به یادم

هستیم آتش گرفت 

 

سلام و تشکر از تمام  دوستان مخصوصن همکلاسی عزیزم    عیدتون مبارک

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

نزار که تاریکی بشم ,بیام به سمت خونتون


حلقه ی مرگ و بکشم , به دور آشیونتون


سفر کن از غروب من ,قیامتم شروع شده


خدارو از یاد بردم و ,مردنت آرزوم شده


مبارکه غریبتون ,با این که قلبم راضی نیس


همین شبه جنون من , جهنمم خیالی نیس


روز وصال تو و اون , رخت عزا تو ببینم


پشت شب هجله ی تو,به عشق مرگت بشینم


به گریه هام خنده نکن,همیشه خوارت می کنم


از رو زمین تاآسمون,وصله به دارت می کنم


همسفرت شاکی بشه , سرش رو بالا میزنم


[خنجرم و زیر گلوش,رگاش و تک تک میزنم

واسه کی گریه می کنی ای دل بی طاقت من


الهی آتیش بگیره , تو آه خاطرات من


می خوام که سرنوشتشو ,خودم به آخر ببرم


باید که دردای تو رو ,خودم به روزش بیارم

 
                                    مبارکه غریبتون ,با این که قلبم راضی نیس

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

یه حس عجیب  درون قلبم  بیداد میکند


تپش قلب بی گناهت وجودم را در بر گرفته


تو ثمره عشقی هوس آلودی؟؟؟


نه تو عشقی مانند کسی که راحت فراموش کرد


+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

سکوتم نشانه تنهای نیست

شاید نشانه بی نشان بودن من است

کاش روزی فریاد شود سکوت.....

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

rade paye khise baran

می شنوی باران را ؟!

        هنوز می بارد و.... می بارم !

        هنوز نگاهم به آسمان است

        هنوز دلم در آرزوهایم جاریست

        می شنوی؟!......

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

می نگرم خود را

در تبار تنهایی

در عزلت شبانه های بی کسی

و در اردوگاه اندوه بی پایان

من گرفتار مخمصه زندگی و تقدیرم 

و جز درد هیچ همسفری نامم را فریاد نمیزند 

کوه اندوه قلب نارنجی احساسم را می فشارد 

و طناب ناامیدی گلوی کوشش بغض آلودم را 

در پرتگاه پرواز بی شاعبه بالهایم خیس است 

و در قعر چاه ملالت زندگی دستهایم بسته 

چگونه شنا کند قوی پریشان افکارم در اقیانوس بی کسی

و چگونه پرنده ی اندامم از قفس پولادین رها شود

درحالی که جز مصائب دوران هیچ چیز در مخیله ام نیست

از آغاز شکوفایی بذر تقدیرم

تا اکنون که تجارب تلخ بودن مرا افسرده

و لذات زندگی در پساب کوشش برای زنده بودن مدفون است

آه که فردا هیچ در آرزویم نیست

و امروز را برای سپری شدن نگران بودنم

کجاست دستی که اندوه قلب شکسته ام را بشوید

و زنگار مبهم تقدیر را از آینه سار دل برکند

و کبوتر خسته بال آرزوهایم را نفسی مسیحایی بخشد 

آه کجاست و آه او کجاست تا مرا با تمام بینش درک کند

 

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

من به مردي وفا نمودم و او

 پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه ميگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد

اگر از شهد آتشين لب من

 جرعه اي نوش كرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي

دارم

بازهم ميتوان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

ميدهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در

كامش

دارم آن سينه را كه او ميگفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده داد ميخواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و

شاد ميخواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

 پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

یار بود و عشق بود و دست من

 آسمان و ماه و چشم مست من

 زندگی مثل گل قالی نبود

 عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 عشق یک چشم پر از آیینه بود

قلب‌ها خالی از هر کینه بود

عشق مثل عمق اقیانوس بود

 بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟

از چه ما با قلب صادق بد شدیم ؟

 امتحان عشق بود و رد شدیم

راستی آن روز رؤیایی چه شد ؟

آن همه عشق اهورایی چه شد ؟

چشمهایی که به قلبم دوخت کو ؟

هستیم را پای تا سر سوخت کو ؟

 عشق اگر جویم عذابم می‌دهند

کودکم خوانند و خوابم می‌دهند

 خانه‌ها خالی شده از یاسمن

یاران می خندد به قلب پاک من

گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

شمع عاشق نیست پروانه نیست

یک دروغ کهنه کمرنگ بود

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

من ولی گویم که عشق افسانه نیست

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

مردمند آنان که خود افسانه ‌اند

دلخوش جام می و پیمانه ‌اند

مردمان را طاقت دیروز نیست

تاب اشک و ناله ی جانسوز نیست

 مردمان با عشق و مستی بد شدند

عشق را دیدند و غافل رد شدند

رد شدند و سوی دولت آمدند

 عشق را کشتند و راحت آمدند

راستی آن روز زیبا بود عشق

 

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |