تبليغاتX
شب مهتابی


شب مهتابی

چشمان بارانی

می خوام خودم بکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

حالا ببین

چیه نگاه دارهههههههههههههههههههههههه

بززززززززززززززززززززززززززززززززز

 منو داری روانی میکنهههههههههههههه

نوشته شده در 2009/7/1ساعت 15:14 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

 

مَ ُ ر د

 

كجا به ابرويت كمان شده ام  كي چگونه چرا

مگر ببينَدم روز ِ آمده را در پوست نمي گنجم

از درزهايي در رفته ام      تنگ     با يك بغل سرما

وا شده      افتاده      نشانده     برشانه ام عصب مي كشد

هَمه هَمه ي هُمايي      در برم     گم راه مي كني هر كه هر كه را راه آه

جانوري دور ِ چشم ها دودو مي زند و مي پلكد جان مي گيرد

چرا بهانه مي كني و نقب مي زني به نقابي از روزن هاي خيس

مي خواهم خواهش ِ ملتمس ِ يك ورق شوم  و زرورق شوم در هواي سينه

مي خواستي سنگ شوم و سياه در شك ِ ميان ِ پرتاب و طواف

مي خواهم بياندازدم به حاشيه و دور        دور ِ من بلاي فاحش هوا شود

مي خواستي گُر بگيرم و بگردم دور ِ چشم ها و نقاب و سنگ

سوگواري در ساعت رقص

دور ِ چشم هاي تو كوچه شد     

  تنگ نشسته اي و دگمه دگمه مشت ات باز كن پنجره را

حوالي ِ نرماي لاله ات جنجال شد

مرا به جنگ ببر مرا به بند بكش  مرا به دار ِ سرم همسرم

رنگ ِ خون ِ دل رنگ ِ لب رنگ ِ هيز ِ پنجره ي باز بسته

قبل از در قبل از از

قبل از هر حرفي

پوسته هايت را بشكاف       زن     سو    سوزن    مرگ

امشب را در شماتت ِ چشم هاي تو مي خوابم

اورادي براي تخت

به استقبال وطن برويد

نشانه ها سرگشته اند با شيون برويد

خيس از تب و تاب قطره قطره بغلتيد

شهود را تبخير كنيد با انهناي بدن برويد

درز ِ همين اوراد تَرَك بخوريد

برجستگي ها را بپوشانيد با چنگ زدن برويد

شانه هايتان را بالا بياندازيد

دست هايتان را احضار كنيد

با صداي گلنگدن برويد

كشاله ها را باز كنيد

سنگ نبشته ها را آتش بزنيد

به بازخواني ِ لوحه هاي تن برويد

كمي آه كش برويد و با ناله سودا كنيد

در نيست ، ارواح غايبند ، راه ها به عقب مي روند

به چاه ِ تفسيرهاي روشن برويد

آژيرهاي كوتاه

واژه اي ادا نشده ام كه نك ِ زبانت گير كرده بودم

شوقي فروخورده با رد ِ ممتد ِ نبض

روي لب هاي تو زنده مي شوم

و چنگ مي زنم به ريسماني كه عاشق بالا مي برد

نام ام را مزه مزه كن !

                                     

     مسعود

 

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 16:39 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

سلام دوستان گلم

چند وقته خیلی بی حوصله شدم.انگار وجود ندارم .باز زندگی تکراری شده واسم

احساس خفگی میکنم.تشنه بارون که به صورتم سیلی بزنه.روزها به انتظار شب و

شب به انتظار روز.الان ۷۲ساعته نخوابیدم .تنهای بی همدمی بد اذیتم می کنه دیگه

 از کشیدن تابلو خسته شدم دیگه بوی رنگ منو به دنیای رنگا نمی بره .کاش قلبم  

نشکسته بود .از عاشقی نیست که اینطوری شدم.مشکل از منه.

من خیلی وقته خودمو گم کردم خیلی وقته......

کاش یکی پیدام می کرد   کاش

نوشته شده در 2009/6/28ساعت 9:59 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

فقط کاش چمدان رفتن نبود ...

روز تولدت هم بهانه ست ...

دستکش ها را بگذار برای زمستانی که می آید

شاید من نبودم که توی دست هات " ها " کنم.

 

از دوست خوبم مسعود ممنون بابت شعراش

نوشته شده در 2009/6/28ساعت 9:49 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

 

    واژه ای ادا نشده ام که نُک زبانت گیر کرده بودم ...

با تمام وجود ازت ممنونم که این کارو نکردی 

نوشته شده در 2009/6/14ساعت 19:8 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

می نویسم... می نویسم... از تو برای تو و به خاطر تو با اینکه می دانم

رفتنت را برگشتی نیست... اما باز منتظرم و با این انتظار به خود امیدواری

می دهم... از تو هیچ انتظاری ندارم شاید هر کس جای تو بود بدتر از این

با من می کرد...؟ شاید عاشق همین بزرگواریت شدم که نمی توانم

فراموشت کنم و حالا هیچ انتظاری از تو ندارم فقط می خواهم بدانی که

فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است...!

نوشته شده در 2009/5/31ساعت 15:35 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است

نوشته شده در 2009/1/9ساعت 18:32 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

خیلی تنهام

نوشته شده در 2008/12/20ساعت 1:45 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

Image By Allpic.ir 
نوشته شده در 2008/12/11ساعت 21:50 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

در اين دنيا تك و تنها شدم من

گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني كه از مردم گريزد

شتابان در پي ليلا شدم من

((چه بي اثر مي خندم، چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شيدا شدم من))

 

من آن دير آشنا را مي شناسم

من آن شيرين ادا را مي شناسم

محبت بين ما كار خدا بود

از اينجا من خدا را مي شناسم 

خوش آن روزي كه اين دنيا سرآيد

قيامت با قيام محشر آيد

بگيرم دامن عدل الهي

بپرسم كام عاشق كي برآيد؟

 ((چه بي اثر مي خندم، چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شيدا شدم من))

نوشته شده در 2008/12/5ساعت 23:18 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

نفرین به ...

onh... 

نوشته شده در 2008/11/26ساعت 22:36 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

باز دلم گرفت

باز دلم بهونه چشمای نازتو گرفت

دلم میگه خسته شده

دلم میگه تنها شده

دلم میگه اسیر شده

آخ که چقدر تنهام

کجای کجای بیوفای با وفا

کجا داری میری یه نگاه به پشت سرت بنداز

یادته زیر بارون آخرین روز  هم من گریم گرفت هم آسمون

یادته خندیدی گفتی نترس زود از یادم میری

اما...

نرفتی به خدا نرفتی

جات تو قلبم تو ذهنم همیشه خالیه

 

نوشته شده در 2008/11/14ساعت 16:28 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

لعنت به عشق و عاشقی

مترسک ناز می کند


کلاغ ها فریاد می زنند


و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است


خشک و بی نشان

نوشته شده در 2008/11/11ساعت 17:3 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

کارت پستال درخواستي  www.orchid.blogfa.com
نوشته شده در 2008/10/27ساعت 21:51 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

خسته ام خیلی

گم شده ام دیر زمانی

سگ های وحشی چه رام می شوند در کنار من

من انسانم؟

پایم به زمین نمی رسد

دستانم به آسمان نمی رسد

کجاست یاری کننده ای تا .....

مرگ را برایم به ارمغان بیاورد

کجاست یاری کننده ای تا......

نوشته شده در 2008/10/16ساعت 19:3 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در 2008/10/10ساعت 16:1 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت‌رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي‌رو روي قلبت هديه داد،

زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.

 

 

نوشته شده در 2008/10/3ساعت 22:45 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

چرا اندوه من ، اندازۀ دنياست ... !
نوشته شده در 2008/9/30ساعت 21:39 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

می سوزم  از گرمایه لبت

تنم آتش گرفت در آغوش هوس بازت

رهایم کن

زود است برای رفتن

رهایم کن

بگذار بوسه زندگی را بچشم

رهایم کن .....

ای مرگ هوس باز

نوشته شده در 2008/9/29ساعت 23:37 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیزم .برام مشکلی پیش اومده که خواستار کمک

 

از شمام.

 

دوستانی که منو می شناسن می دونن که قبلا دانشگاه می رفتم (دانشگاه آزاد ایت الله آملی)

 

 اما به دلایلی ۱ترم نرفتم که به خودی خود  مرخصی رد شد .تا چند روز دیگم دانشگاه شروع میشه

 

 اما من توانی نمی بینم که دوباره وارد اون دانشگاه بشم و خاطرات دوباره زنده بشه مخصوصا که

 

 عامل اون  خاطرات بد هنوز تو همون داشگاه هست(یه دختر اهل سمنان همکلاسی بودیم)

 

بگذریم که الان چند روزه خواب خوراک ندارم  به پیشنهاد یکی از دوستان می خوام انتقالی بگیرم

 

 برایه یه دانشگاه دیگه دانشگاهی که در نظر دارم دانشگاه آزاد ساوه  هست اما اطلاعات چندانی

 

ندارم .می خوام از دوستانی که در اون دانشگاه هستن به من کمک کنن و بگن  آیا رشته تحصیلی

 

 من (گرافیک کامپیوتر)وجود داره اگر نه که هیچ اگر داره  به من بگن تا من  بیشتر در جریان اومور قرار

 

بگیرم.

 

 

 

 دوستار شما تنهاترین دیونه دنیا

نوشته شده در 2008/9/27ساعت 15:38 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

عاقبت جسم تو هم خواهد پوسید

همان جسمی که روزی قلب مرا پوساند...

نوشته شده در 2008/9/24ساعت 4:58 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

نگاهش سرد

تنش سرد

اما من...

زانو زدم سرشو به سینه فشردم

صداش کردم موهاشو از پیشانی زدم کنار

آروم نگاه میکرد ...نگاش سرد بود

دستمو به رویه سینش گذاشتم 

ایستاده .آروم بارون میاد

من...

تموم شد تو آغوشم مردم

یادم نمیاد چه طور مردم فقط صدایه تو گوشمه

برو از زندگیم برو  ....

من رفتم  

نوشته شده در 2008/9/20ساعت 22:41 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

قدمهای کوتاه

با نگاه آشفته

مثل پاییز

روی مشقهایم

می ترسم از فردا

از اشکهایت

که برایم

خواهی ریخت

نوشته شده در 2008/9/19ساعت 23:57 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

حرفی برایه گفتن ندارم

تو چی چرا ساکتی

یادم نبود تو نیستی

نیستی؟

پس چرا گرمایه دستتو احساس میکنم رو صورتم

 

نوشته شده در 2008/9/18ساعت 21:28 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

خسته از خستگی ها...

خسته از سکوت آینه ها....

خسته از طعم تلخ دوری.....

خسته از............................

نوشته شده در 2008/9/15ساعت 21:44 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |

 

نام:

 

نام خوانوادگی :

 

نام پدر:

 

نام مادر:

 

بعضی از ما آدما وقتی خسته میشیم  اسم خودمون هم یادمون  میره مثل امشب من .

 

امشب نشسته بودم رویه مبل تو فکر بودم  که دیدم مادرم جلوم نشسته  تو چشاش

 

میتونستم  عشق  به خانواده و نفرت از روزگار و... ببینم . نگاهش کردم گفتم :مامان تاحالا

 

شده بغضی تو گلوت

 

باشه اما به خاطر ما خندیدی  ؟؟  نگام کرد از اون نگاههای که هر مادری که عاشق

 

بچه اش باشه   به اون میندازه بلند شد اومد کنارم همینطور که موهامو نوازش میکرد

 

گفت : همیشه...  نه به خاطر خودم یا پدرت  به خاطر تو  چون مظلومی پاکی چون میدونم با این

 

سن کم معنی عشق و شکستن رو میدونی . خودت کار میکنی نمیذاری کسیم کمکت کنه.

 

میدونم خسته ای اما تحمل کن...

 

و من مثل همیشه ساکت شدم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که لباس بپوشم  سوئیچ ماشینو

 

بگیرمو برم کنار دریا تا این بغض لعنتیو آروم کنم

 

نمیدونم چرا مدتی خیلی احساس تنهای و خستگی  و.... میکنم  طوری که  ناگهان همه چیزو یادم

 

میره  کار کردن تو مغازه هم دردیو دوا نمیکنه  فقط خسته تر میشم  .............

 

دیگه نمیدونم چی بگم  فقط این که  به اندازه تمام دنیا  خستم

 

 

خسته ترین آدم دنیا  (دنیا)

نوشته شده در 2008/9/15ساعت 17:32 توسط تنهاترین دیونه(دنیا)| |


Design By : Night Skin